ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

چهارشنبه 10 اسفند 90

  سارا جون ، سلام ماماني يادته با  مامان جون و بابا محسن رفتيم خريد ، يكشنبه بود رفتيم خريد لباس عيد براي شا خانوم خانوما وقتي رفتيم يك مقدار لوازم خوراكي خانه خريديم شما هي مي گفتي مامان مباس ، اين خوبه ،‌اون خوبه خلاصه تا يك چند دست لباس از مامان جون نگرفتي ول نكردي . مامان جون آنقدر دوست داره كه تقريباً 7 دست لباس برات خريد خيلي خوشگلند . شما وقتي رسيديم خونه مي خواستي همه رو بپوشي ، تمام لباسا رو خانوم خانوما پرو كردين . تازه از فرداش دوست داشتي هر روز يكيشو بپوشي راه مي رفتي مي گفتي اون شلوار قرمز ، بعد يك ساعت مي گفتي او يك يشلوار خلاصه مرتب آن لباسا رو هي پوشيدي و من هم هي حرص خوردم و گفتم سارا جون اينا مال ...
10 اسفند 1390

سه شنبه 25 بهمن 90

  سارا خانوم امروز صبح با مامان اومد شرکت خیلی دختر خانومی بود وقتی رسیدیم ساکت و آروم بود و بعد شروع کرد به نقاشی کردن و قتی خسته شد یکمی بیسکویت خورد و بعد هم گرفت خوابید . عکس نقاشی رو براتون می ذارم خیلی قشنگ نقاشی کرد. الهی قربون دختر ناز و قشنگ و خانومم برم ...
25 بهمن 1390

کادوهای سارا

  خاله نیر برای دیدن سارا خانومی که مریض شده بود از قم اومد تهران سارا خیلی خوشحال شد خاله نیر یه جا تخم مرغی براش خریده بود اینم عکسش   این هم کادوی عمه سهیلا که تا فهمید من رفتم بیمارستان اومد دیدنم و برام این عروسک خوشگل و آورد     ...
17 بهمن 1390

دوشنبه 17 بهمن ماه 1390

  سارا خانوم من بدجوری مریض شده برای همین چند روزی رو نتونستم بیام و وبلاگ این دختر نازم رو درست کنم سارا جان پنجشنبه ظهر رفت حمام و آماده شد برای رفتن خانه مامانی و بابایی ساعت ٥ بعدازظهر راه افتادیم و رفتیم و سارا جان انجا خیلی بازی کرد و حالش هم خوب بود تا وقت شام هم یک قلم برداشت و مغز قلم و خورد و گفت سیر شدم . بعد نشستیم برای میوه خوردن سارا گفت که من سیب می خوام و رفت پیش باباش و بابا محسن هم براش یک سیب پوست کند و داد تا بخوره ولی همین موقع بود که دیگه شروع شد/             همون موقع سارا آمد تو بلغ مامان و شروع کرد به بالا آوردن و من هم مرتب لباس می شستم و ...
17 بهمن 1390